| قانع به یک استخوان چو کرکس بودن | به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن | |
| با نان جوین خویش حقا که به است | کالوده و پالوده هر خس بودن |
| یک چند بکودکی باستاد شدیم | یک چند به استادی خود شاد شدیم | |
| پایان سخن شنو که ما را چه رسید | از خاک در آمدیم و بر باد شدیم |
| ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم | وین یکدم عمر را غنیمت شمریم | |
| فردا که ازین دیر فنا درگذریم | با هفت هزار سالگان سر بسریم |
| هرگز دل من ز علم محروم نشد | کم ماند ز اسرار که معلوم نشد | |
| هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز | معلومم شد که هیچ معلوم نشد |
جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد
پروفسور محمود حسابي
آن که چون پسته دیدمش همه مغز … پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارســــایـــــان روی در مخـــــــلوق … پشت بر قبـــله می کنـــند نماز
مصلح الدین سعدی شیرازی
| ای چرخ فلک خرابی از کینه تست | بیدادگری شیوه دیرینه تست | |
| ای خاک اگر سینه تو بشکافند | بس گوهر قیمتی که در سینه تست |

**سخنانی از بزرگان**
آدمی برای شک کردن آفریده نشده ٬ برای پرسیدن آفریده شده ـ یانگ
از هر ابلهی می توان چیزی آموخت ـ محمد حجازی
با اندیشه آشفته دانش آموختن ٬ در گرد باد آتش افروختن است ـ رومارسس
تمرین انسان را استاد می کند ـ مثل آلمانی
دو گرسنه هرگز سیر نشوند ٬ گرسنه علم و گرسنه مال ـ حضرت محمد
کسب فضیلت وظیفه اساسی هر آدمی است٬در این وظیفه دانشجو می تواند و حق دارد که از آموزگار خود هم جلوتر رود و زودتر به مقصد برسد ـ کنفوسیوس
فهمیدن همیشه بهتر از آموختن است ـ گوستاولوبون
هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته ام بیاموزم ـ گالیله
بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آیینه زنگار بسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر-
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کوئی صدائی کرد و استاد
ولی نامد جواب از قریه ٬ نز دشت.
نه دود از کومه ئی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دم به نی داد
نه گل روئید ٬ نه زنبور پر زد
نه مرغ کدخدا برداشت فریاد.
به صد امید آمد ٬ رفت نومید
بهار-آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر.
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه ٬ نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه های دف نجنبید
گل خود روی بر نامد ز باغی.
نه آدم ها ٬ نه گاو آهن ٬ نه اسبان
نه زن ٬ نه بچه....ده خاموش ٬ خاموش.
نه کبکنجیر می خواند به دره
نه بر پسته شکوفه می زند جوش.
به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند
سرود پتک آهنگر نیامد
کسی خیشی نبرد از ده به مزرع
سگ گله به عوعو در نیامد.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدم سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
غروب روز اول لیک ٬ تنها
درین خلوتگه غوکان مفلوک
به یاد آن حکایتها که رفته ست
ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک...
بهار آمد ٬ نبود اما حیاتی
درین ویرانسرای محنت آور
بهار آمد ٬ دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!